" بمـــانی و بگـــندی یا بــروی و بخــــندی "


امروز به خیاط باشی گفتم :

لباس سفــید بخــتم، همچون رخــت آخــرتم ســاده باشد 

کمی گشـادتر از معمول بـدوز ، من کلی حســرت در دل دارم 

پایین لباس دنبــالــه نداشته باشد ، قـرار نیست کسی دنبالــم بیاید 

آستین لباسـم بلـند باشد ، شــاید لازم شـــد اشکــم را پاک کـنم 

و درست همان لحظه که مقابل آینه لباس عروسی ام را تجسم کردم

و با "لبخندی دروغین"خودم را برای بودن کنار دیگری "زجر"می دادم 

به خـــــیاط گفتم :

وقتی کـه "عـشــــق " نداری ، دیگــر تفـــاوتی نمی کـند 

" بمـــانی و بگـــندی یا بــروی و بخــــندی "

و تو سال ها بعــــد ...

به خــــیاط باشی خواهی گفت :

رخت دامــــادی من ، همچون بخــتم سیاه باشد 

زیر کت جلیقه بگذار ، طوری که وجـــدانم پیدا نباشد

کمی تنگ تر از معمول بدوز ، نباید احساسم به جــایی درز کند 

یقه ی پیراهنم بی دگمه باشد ، بغضم را باید قـــورت دهم 

و درست همان لحظه که مقابل آینه لباس دامادی ات را تجسم میکنی 

و با "لبخند حقیقی"خودت را برای بودن کنار دیگری "فریب"می دهی 

خـــــیاط به تو خـواهد گفت :

وقتی کـه" آرامــــــش " نداری ، دیگــر تفـــاوتی نمی کـند 

" بمـــانی و بگـــندی یا بــروی و بخــــندی "

/ 1 نظر / 20 بازدید