دلــــــــــــــــــتنگــــــــــــــــــی

گاهی که دلم

به اندازه ی تمام غروبها می گیرد…

چشمهایم را فراموش می کنم…

اما دریغ که گریه ی دستانم نیز مرا به تو نمی رساند…

من از تراکم سیاه ابرها می ترسم و هیچ کس…

مهربانتر از گنجشکهای کوچک کوچه های کودکی ام نیست…

و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد…

و یا کابوسهای شبانه ام را نمی داند…

با این همه ، نازنین ، این تمام واقعه نیست…

از دل هر کوه کوره راهی می گذرد…

و هر اقیانوس به ساحلی می رسد…

و شبی نیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد…

از چهار فصل دست کم یکی که بهار است

/ 17 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
adnan

متن بسیار زیـــبایی بود...

محمدرضا

هر بامداد آهویی از خواب بر می خیزد و میداند که از تندترین شیر باید تندتر بدود وگرنه کشته خواهد شد هر بامداد شیری از خواب بر می خیزد و میداند که باید از تندترین آهو تندتر بدود وگرنه از گرسنگی خواهد مرد فرقی ندارد آهو باشی یا شیر ، آفتاب که برمی آید آماده دویدن باش …

تیردادحسینی

سلام...روز دختر بر وجود پاکت خواهر خوبم مبارکککک...[گل]

محمدرضا

گاهی نه گریه آرامت میکند و نه خنده نه فریاد آرامت میکند و نه سکوت آنجاست که با چشمانی خیس رو به آسمان میکنی و میگویی خدایا تنها تو را دارم تنهایم مگذار

سپیده

دسـت نیافتـن بـه آنچـه میجویـی گـاه اقبـالی بـزرگ اسـت . . .

شوکران

سلام انشرلی عزیز ازت ممنونم که به یاد من هستی [گل]

سلام. دقایقی رو با مطالعه و مشاهده مطالب وبلاگتون سپری کردم و لذت بردم. اگه دوست داشتید سایت بنده رو تحت عنوان عکس های خفن لینک بفرمائید و متعاقبا نیز به بنده خبر بدید تا وبلاگتون رو با عنوان مورد علاقتون لینک کنم. در ضمن آدرس سایت من www.khodemoon.com هستش. یا حق[گل]