نویسنده : ღ㋡♥آنشـ✿رلـی♥㋡ღ - ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٤
 

شب چادر سیاهش رابرسر آسمان کشیده است

قطره های باران خود رابه پنجره ی اتاقم می کوبند


امشب انگار آسمان کویر هوس عشق بازی کرده است

به آینه ی شکسته ی اتاقم چشم می دوزم

پسرک درون آینه لبخندی تلخ به روی لب دارد

مرواریدهای اشک راپشت چشمان کبودش مخفی کرده است

او غریبه ترین آشنای زندگانی من است

روی قلب شکسته اش پای می گذارم واز نگاهش عبور می کنم

شور شیرینم را درکلبه ی ویرانه ام دفن می کنم

وبا کوله بار غم وغربتم راهی بیستون می شوم

این آغاز راه من است،سفری به بی نهایت دور

دیگر صدای پای آب را نمی شنوم

آری،قطره های باران با سیل اشک هایم دریا شده اند

دریایی آرام که باصدای لالایی ناله هایم به خواب رفته است

ازکوچه های سرد وبی روح عبور میکنم

دردهای بی درمانم را زیر لب زمزمه می کنم

دیوارهای سنگی شهر ترک می خورند

آری،این است تاوان نشستن به پای درد دل های من

چنین است،مجازات گوش دادن به موسیقی ضربه های معکوس قلبم

مهتاب،تاب تماشای تشویش مرا ندارد

خودش را پشت ابرهای تیره پنهان می کند

گلایه ای نیست

چراغ ماه،از ازل قسمت شبهای خورشید نبوده است

ومن در سیاهی این کویر وحشت

به دنبال شاخه ای رازقی می گردم

که به پایش اشک بریزم وتعبیر رویای بهارم شود

افسوس که مانند پروازی در قفس،اسیر این کویر وحشت شده ام

افسوس که با هرقدم،تیغ های تیز کویر،زخم تازه ای برتن خسته ام میزنند

با گام هایی خسته پیش میروم وبه کوه میرسم

با چشمانی خیره به من می نگرد

منتظر است تافریاد برآورم وصدایم را پژواک کند

فقط نگاهش می کنم ودم نمیزنم

شاید این گونه صدای سنگین سکوتم،گوش آسمان را کر کند

بالا میروم وبه تماشای چهره ی شهر غریب می نشینم

خود را رها میکنم،نسیم ملایمی گونه هایم را نوازش می کند

آری،سقوط کرده ام،مزه ی تلخ مرگ را زیر زبانم حس می کنم

آری،این چنین سروده شد،بیت آخر از قصیده ی این شب تیره!